این بچه سهم من از زندگی است!
۱۹ آبان ۱۳۹۵
قربانی به یاد همه می ماند
۱۵ آذر ۱۳۹۵

دزدی که همسرم بود, ماجرای باورنکردنی هریتا

 

ترجمه فرناز خوشبخت

پدرومادرم دائم درمورد پیدا کردن همسر مناسب برای من صحبت می‌کردند، اما من مخالف بودم. همیشه دانشجویی بسیار بلندپروازی بوده‌ام و بعد از فارغ‌التحصیلی می‌خواستم روی حرفه مهندسی‌ تمرکز کنم. والدینم به فشار بر من ادامه دادند، کم‌کم فضای خانه تغییر کرد طوری که پدرم تقریبا اصلا با من صحبت نمی‌کرد. تنش تا حدی غیرقابل تحمل شد که تسلیم شدم. در نهایت به ازدواج مردی در آمدم که اصلا نمی‌شناختم و دوستش نداشتم.

راستش را بخواهید روز عروسی ام را به خاطر نمی‌آورم! هر وقت به عکس‌هایم نگاه می‌کنم خودم را نمی‌شناسم. بعد از عروسی به ماه عسل رفتیم، از همان اول هیچ ارتباطی نداشتیم و خیلی واضح بود که هیچ‌کدام عاشق نیستیم. دائم به خودم می‌گفتم همه‌چیز درست می‌شود. وقتی برگشتیم من به خانه والدین او در سمت دیگر هند رفتم. خانواده همسرم به شدت کنترل‌کننده بودند و وادارم کردند درآمدم را به آن‌ها بدهم. از من خواستند با پدرم تماس بگیرم و از او بخواهم جهیزیه بفرستد. همسرم هم درست مثل پدر و مادرش کنترل‌کننده از آب در آمد. گوشی تلفنم را چک می‌کرد و چندین بار من را متهم کرد که به او خیانت می‌کنم.

وضعیت هر روز سخت تر و سخت‌تر شد. آن‌زمان به عنوان مهندس نرم‌افزار برای شرکت نایکی کار می‌کردم و شغلم به تنها دل‌خوشی ام بدل شده بود. هربار که مجبور بودم تا دیروقت کار کنم همسرم می‌پرسید این‌بار با کی سکس داشته‌ام. به‌شدت تحقیرکننده بود. یک سال و نیم تمام تلاش کردم روی رابطه‌مان کار کنم. با پول خودم بلیت هواپیما خریدم تا او را به سفر دور دنیا ببرم. امیدوار بودم با دیدن فرهنگ کشورهای دیگر قدری مهربان‌تر و بخشنده‌تر شود، اما متاسفانه هیچ چیز عوض نشد.

یک روز بعد از دعوایی شدید، طاقتم طاق شد. با مدیرم صحبت کردم و از او خواستم اگر می‌تواند من را به یک کشور دیگر منتقل کند. او گفت می‌توانم در آمستردام کار کنم. برای قبول پیشنهادش نیازی به فکر کردن نبود. وقتی به فرودگاه آمستردام رسیدم حس کردم دوباره می‌توانم نفس بکشم. همه چیز این دنیای جدید به من آرامش می‌داد؛ احساس کردم در زمان درست و در جای درست هستم. کار جدیدم را شروع و کلی دوست پیدا کردم. یک روز در نشست داستان‌گویی‌یی شرکت کردم که زنان سراسر ‌دنیا برای صحبت در مورد تجربیاتشان در مورد سواستفاده فیزیکی و روحی دور هم جمع شده بودند. همه این زن‌ها از موقعیت‌هایی خیلی بدتر از موقعیت من آمده بودند و باعث شد احساس قوی بودن کنم. وقتی به خانه رسیدم گوشی را برداشتم، به همسرم زنگ زدم و گفتم: «هیچ راهی نیست که نظرم را عوض کنی، من طلاق می‌خواهم.»

هیچ‌وقت در زندگی اینقدر از خودم مطمئن نبودم. وقتی پدرم متوجه شد از شوهرم تقاضای طلاق کرده‌ام خیلی ناراحت شد. پیشنهاد کرد به هند بروم تا مسائل را با صحبت حل و فصل کنیم. هیچ تصمیمی برای تغییر نظر نداشتم، اما برای گرفتن طلاق باید به هند می‌رفتم. از مدیرم در نایکی دو هفته مرخصی گرفتم و به خانه رفتم. خانواده‌ام از تصمیمم برای طلاق به‌شدت عصبانی و ناراحت بودند. همان هفته به سمت دیگر کشور به خانه همسرم سفر کردیم تا در مورد وضعیت طلاق صحبت کنیم. یادم می‌آید در اتاق نشیمن دور هم نشسته بودیم و همه من را نگاه می‌کردند. برای چندین ساعت خانواده خودم و همسرم سعی کردند منصرفم کنند. این بحث ساعت‌ها ادامه یافت. عاقبت خسته شدم و رفتم بخوابم. آن‌شب در خانه شوهرم خوابیدم. فقط حضور در آن‌جا، ماه‌های وحشتناکی را که گذرانده بودم یادآوری می‌کرد. روز بعد که بیدار شدم دیدم کیفم به همراه پاسپورت، تلفن همراه و کارت‌های اعتباری ام ناپدید شده‌اند.

وحشت‌زده با خانواده همسرم روبرو شدم که ادعا کردند هیچ خبری از کیف گمشده ندارند. احتمالا دزدی وارد خانه شده و آن را دزدیده. آرام‌آرام متوجه وخامت اوضاع شدم: دو هفته مرخصی‌ام تقریبا تمام شده بود و باید به سرکارم در آمستردام بر می‌گشتم. گرفتن پاسپورت جدید در هند حداقل ۳ هفته زمان می‌برد و به امضای پدر یا شوهر نیازمند است. هیچوقت در زندگی انقدر احساس درماندگی نکرده بودم، اما نمی‌خواستم تسلیم شوم. به رئیسم ایمیل زدم و گفتم در وضعیت اضطراری هستم و به دو هفته بیشتر زمان نیاز دارم که خوشبختانه موافقت کرد.

تنها تصویر بازگشت به آمستردام مرا سرپا نگه داشته بود. با کمک خواهرم از خانه فرار کردم و به ساختمان فرمانداری رفتم. مرتب و رسمی لباس پوشیده بودم و به نحوی موفق شدم وارد ساختمان شوم، شاید نگهبان‌ها فکر کردند آنجا کار می‌کنم. یک افسر زن آمد و پرسید چه کار دارم. متوجه شدم که به من اعتماد کرده، گفتم کیفم را در بازار گم کرده‌ام و باید به آمستردام برگردم. دلم می‌خواست صادق باشم اما نمی‌توانستم واقعیت را بگویم. او بلافاصله با دوستش که در اداره گذرنامه کار می‌کرد تماس گرفت و برای روز بعد وقت گرفتم. توصیه نامه‌ای به من داد و روز بعد به اداره گذرنامه رفتم. ۱۰ ساعت آن‌جا بودم و وقتی نوبتم شد گفتند به امضای پدر یا همسرم نیاز دارم. باز هم مجبور شدم به دروغ متوسل شوم و گفتم خارج از کشورند. در نهایت قانعشان کردم و پاسپورتم را گرفتم. اگر حقیقت را گفته بودم هیچوقت نمی‌توانستم موفق شوم. ۵ روز بعد پاسپورتم را در اداره پست دریافت کردم. حالا پاسپورت داشتم ولی هنوز کارت اقامت هلندی نداشتم. با سفارت هلند تماس گرفتم و وضعیتم را توضیح دادم. خیلی کمک کردند و یک توصیه‌نامه برایم ایمیل کردند. گفتند باید به دهلی‌نو که سمت دیگر کشور بود بروم. پولم داشت تمام می‌شد ولی موفق شدم یک بلیت ارزان قیمت پیدا کنم. روز بعد کارت اقامتم را گرفتم و بلافاصله پروازی به مقصد آمستردام رزرو کردم؛ معجزه بود.

در خلال تمام این‌مدت وحشت‌زده بودم، وحشت‌زده از این‌که کسی مرا بشناسد و به خانه همسرم برگرداند. وقتی عاقبت هواپیما از زمین بلند شد توانستم نفس راحتی بکشم. آمستردام فرود آمدیم، با قطار به خانه‌ام رفتم. گریه نکردم، نمی‌توانستم باور کنم واقعا چه اتفاقی افتاده است. حس می‌کردم تازه از یک کابوس بیدار شده‌ام، در کل برای ۴۵ روز رفته بودم. روز بعد متوجه شدم کارم در نایکی را از دست داده‌ام. می‌توانستم وکیل بگیرم و برای پس گرفتن آن مبارزه کنم، اما به آرامش نیاز داشتم. آنها در جریان آنچه بر من می‌گذشت نبودند، بنابراین نمی‌توانستم از دستشان عصبانی باشم. با همکارانم خداحافظی کردم و ۳ ماه وقت داشتم که شغل جدیدی پیدا کنم. ترسیده یا غمگین نبودم، هیچ‌وقت در زندگیم اینقدر خودم را قوی احساس نکرده بودم. بعد از همه بلاهایی که از سر گذرانده بودم می‌دانستم می‌توانم از پس هرجور شرایطی برآیم. نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به گشتن دنبال کار جدید.

 

۱۷ روز طول کشید تا کار جدیدی پیدا کنم. همه این‌ها ابتدای امسال اتفاق افتاد. متاسفانه هنوز طلاق نگرفته‌ام، اما دیگر هرگز به هند برنخواهم گشت. با پدر و مادرم صحبت می‌کنم، اما دیگر نمی‌توانم به آن‌ها اعتماد کنم. به عنوان مهندس نرم‌افزار در یک شرکت معتبر کار می‌کنم و راضی‌ام. آمستردام یک شهر جادویی‌است، می‌خواهم این‌جا زندگی کنم. این‌جا خانه من است و دوستانم، خانواده‌ام.


هفته گذشته داستان هاریتا را پست کردم و از واکنش‌ها و پاسخ‌هایی که تا به‌حال دریافت کرده‌ام شگفت زده شده‌ام. داستان در اینترنت پخش شد، تا حالا بیشتر از ۷۰ هزار لایک گرفته و هزاران پیام حمایتی و دلگرم کننده از زنان و مردان سراسر دنیا دریافت کرده‌ایم. داستان ابتدا در نشریات هندی مانند تایمز هند بازتاب یافت و بعد حتی به نیویورک تایمز، کازموپولیتن و دیلی میل هم راه پیدا کرد. در اولین ملاقاتم با هاریتا، او گفت که هدف اصلیش از به اشتراک گذاشتن داستان نه کسب محبوبیت عمومی، بلکه الهام‌بخش بودن برای سایر زنان دنیاست؛ که هرچقدر هم غیر ممکن به نظر برسد همیشه راه نجاتی هست.

با وجود این‌که بیش از ۹۹% نظرات خوانندگان مثبت بوده‌اند، تعدادی پاسخ منفی هم وجود داشت که حقیقی بودن این داستان را زیر سئوال برده بودند؛ بیش‌تر به این خاطر که در هند برای گرفتن پاسپورت به امضای پدر یا همسر نیاز است. وقتی هاریتا برای انجام طلاق به هند برگشت کارت اقامت هلندی از او گرفته شد. سایر مدارکش در آمستردام بود و بنابراین هیچ چیزی برای نشا‌ن‌دادن هویتش نداشت. برای اخذ پاسپورت جدید، می‌بایست قبض برق یا تلفن خانه محل سکونت، با امضای صاحب خانه را ارائه می‌کرد. در مورد هاریتا این صاحبخانه همسر سابق یا پدرش بود. همچنین برخی از شما پرسیده‌اید آیا هیچ جوابی از نایکی دریافت کرده‌ایم یا نه؟ متاسفانه خیر٬ اما هاریتا به من گفت که پیام‌های فوق‌العاده‌ای از همکاران سابقش دریافت کرده است. همانطور که قبلا اشاره کرده، اصلا از کمپانی ناراحت نیست فقط می‌خواهد بدانند چه ماجراهایی بر او گذشته است. چند روز پیش که دیدمش پرسیدم آیا چیزی هست که بخواهد مردم بدانند؟ گفت می‌خواهد مردم بدانند که او خوشبخت است. شغلی دارد به عنوان مهندس نرم افزار در یک کمپانی خیلی معتبر و کلی دوست. با وجود این‌که تنها زندگی می‌کند، اصلا احساس تنهایی نمی‌کند. بالاخره جایی‌است که باید باشد.

منبع: صفحه فیس بوک آدمهای آمستردام

Hamsari
Hamsari
همسری وب‌سایتی است که گروهی از فعالان مسائل زنان، وکلا و حقوقدانان به منظور آگاهی رسانی در خصوص "شروط ضمن عقد" راه اندازی کرده‌اند.

پاسخ دهید